بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  کلام نور  
به درستي كه خداوند ، سر و صدا و تلف كردن مال و پر خواهشي را دوست ندارد حضرت امام رضا (ع)
  سخن بزرگان  
انسان هر قدر بیشتر بداند به همان اندازه نقطه های استتار بدست می آورد (ل – فوئر باخ)
  لطیفه  
به عضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ اذیت می کنه!
  اس ام اس  
امروز با هم بودن را تجربه ميکنيم و شايد فردا به ياد هم بودن را . پس امروزمان را زيبا کنيم به حرمت خاطرات فردا...
  وضعیت در یاهو  

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 2069
yasi
من عاشق آن گلم که در صحرای عشق
پژمرده شد و منت باران نکشید
انتظار

وقتی منتظر کسی هستی و بهش نمیگی که منتظرشی مثل این می مونه که اصلا منتظرش نبودی...


تاریکی

می شود کودکی را که از تاریکی می ترسد بخشید

غمنامه ی زندگی آن جاست که مردان از تاریکی بترسند


افلاطون 


کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری

شونه ی کی مرحم هق هقت می شه دوباره

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته

از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا


کی از سروده بارون قصه برات می خونه

از عاشقی می خونه وقتی که شب درازه

از عاشقی می خونه وقتی که شب درازه

نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو را نیاره

نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو را نیاره


روزی که امیرکبیر گریست

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روى نا آگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌ درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی... پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.


«مادرید، 20 مایل»

تابلویی سبز رنگ به سرعت از کنارمان می گذرد:
«مادرید، 20 مایل»
دو ساعت بدون توقف به سمت شمال غرب، در جاده بودیم. جیمی، مشغول رانندگی بود. آشفته و مضطرب به نظر می رسید، هر از چند گاهی موهای جلوی صورتش را کنار می زد.
از این سکوت یکنواخت خسته شده بودم، نگاهی به پشت سرم انداختم. پدربزرگ، بی خبر از اطرافش مشغول خواندن کتاب بود.
جاده خلوت بود و طولانی، آسمان، رنگ نارنجی به خود گرفته بود و خورشید در انتهای جاده غروب می کرد.
پدر بزرگ سرش را به جلو خم کرد و با چشمهای گود رفته و نسبتاً درشتش که به رنگ آبی روشن بود، نگاهی به من انداخت: «بالاخره کجا می رویم؟»
منتظر جواب بود و من ناچاراً سکوت می کردم. نمی دانست باید بقیه عمرش را در کنار هم سن و سالانش سپری کند.
پس از چند لحظه، جیمی در حالی که موهای جلوی صورتش را کنار می زد، جواب داد: «گردش می رویم»
پدر بزرگ که منتظر جواب بود، بلافاصله گفت: «پس چرا بیلی رو همراه نیاوردیم؟»
جیمی با لحنی تند جواب داد: «بیلی کلاس داره»
چشمانش غمگین شد، انگار حدس می زد عاقبتش چنین باشد، آرام برگشت و خودش را به صندلی چسباند و برای این که شَکَش برطرف شود آخرین سوالش را پرسید: «یعنی دوباره کی می توانم بیلی را ببینم؟»
جیمی که برای فهماندن حرفش، دنبال فرصت می گشت، گفت: «شاید سال دیگه»
خیلی ضعیف شده بود و نگهداری اش بسیار سخت. با چشمان آبی غمگینش غروبِ پیش رویش را نظاره گر بود.
جیمی هر اَز گاهی از آینه جلو، زیرچشمی پدربزرگ را دید می زد، آهی می کشید و به سوی غروب پیش می رفت.
جیمی مقابل قهوه خانه ای توقف کرد و پیاده شدیم.
پس از ورود به قهوه خانه روی نزدیک ترین میز نشستیم. تعداد مشتریان انگشت شمار بودند و فضای کمی از سالن را پر کرده بودند.
روی کف براق سالن، بازتاب رنگی حاصل از چراغهای سقف به چشم می خورد. گارسون در 10 قدمی ما، انتهای سالن ایستاده بود و بلافاصله پس از ورود به طرفمان آمد.
بعد از چند دقیقه با بی حوصلگی گفتم: «چرا ساکتی جیمی؟»
جیمی که روبرویم نشسته بود، برای اینکه حرفی زده باشد گفت: «لباس نارنجیت خیلی بهت میاد، اِلیزا»
سکوت کردم و به پدر بزرگ در سمت راستم نگاهی انداختم. دستش را داخل جیبش برده بود و با اندوهی که در چهره اش نمایان بود، دنبال چیزی می گشت. پس از چند لحظه دو تکه کاغذ را بیرون آورد و روی میز گذاشت، یکی از آنها را برداشتم، بلیط کنسرت موسیقی برای یکشنبه هفته بعد بود. بلافاصله گفت: «شش روز دیگه، یکشنبه تولد بیلیه...»
لبخندی مصنوعی روی لبهایش آشکار بود و تکه تکه حرف می زد. ادامه داد: «تماشای کنسرت رو خیلی دوست داره، از چند وقت پیش بهم سفارش کرده بود و من هم بهش قول داده بودم که با هم می ریم، فقط یادتون نره ببریدش»
نگاهی به جیمی انداختم، آشفته و پریشان، پدربزرگ را تماشا می کرد. انگار درگیر جنگی درونی بود. در حالی که آخرین ته مانده های قهوه اش را هورت می کشید، گفت: «بریم که داره دیر می شه»
چیزی به شب نمانده بود و هنوز نیمه خورشید، زمین را نارنجی می کرد. بلافاصله سوار ماشین شده و راه افتادیم.
هوا کم کم ابری شده بود و بوی باران می داد. پدربزرگ هر چند لحظه سرش را به عقب می چرخاند و به غروب پشت سرش لبخند می زد.
جیمی محکم و استوار از تصمیمی که گرفته، راضی بود و به سمت جنوب شرق، پیش می رفت.
باز تابلوی سبز رنگ، آن طرف خیابان به سرعت از کنارمان گذشت، از آینه بغل نگاهی به تابلو انداختم:
«مادرید، 20 مایل»


صفحه قبل 1-10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 صفحه بعد

مطالب  51 تا 55 از تعداد کل 93 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
yasiii

 
 

نام حقیقی :  yasaman
تاریخ تولد : 1369/03/10
موقعیت : ایران - بوشهر - بوشهر
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  yasiii.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری