بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  کلام نور  
منفورترين چيزهاي حلال در پيش خدا طلاق است . حضرت رسول اکرم (ص)
  سخن بزرگان  
طلوع و غروب عشق ، خود را به وسیله درد تنهایی و جدایی محسوس می سازد . (لابرویر )
  لطیفه  
غضنفر ميره نون بربري ميخره از جلوي نونوايي لواشي رد ميشه ميبينه نونا دارن ميچرخن دست مي كونه تو جيبش 25 تومن درمياره ميگه:اقا اينو بگير نون منم سوار چرخو فلك كن
  اس ام اس  
نگراني هرگز از غصه فردا نمي کاهد بلکه فقط شادي امروز را از بين مي برد .
  وضعیت در یاهو  

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 2065
yasi
من عاشق آن گلم که در صحرای عشق
پژمرده شد و منت باران نکشید
به خاطر می آوری؟؟؟

به خاطر می آوری؟؟؟

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی، انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی .

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . بعد از کارت زود بیا خونه .

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی : باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی ..

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی .

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد . اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری ...

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری ،و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی ،چون زمانی که از دستش بدی ،مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی ،اون دیگر صدایت را نخواهد شنید .

آیا تا به حال وقتی به پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟

یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟

آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟

وقت غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟؟

وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا پاسخی دریافت کنی؟؟

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده ای که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید ، به موسیقی زندگی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم ، زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم که... دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است ...


خوابگاه پسران و دختران در شب قبل از امتحان!!

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:

(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.) 

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد.

منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام . . .

!!!!

شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷:۳۰بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)



شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

 (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند


چشم های مادرم

مادر من فقط یك چشم داشت . من از او متنفر بودم . اون همیشه مایه خجالت من بود .

اون براى امرار معاش خانواده براى معلم ها و بچه مدرسه اى ها غذا مى پخت . یك روز كه كتابم رو فراموش كرده بودم اومده بود دم در مدرسه تا كتابم را به من بده ، خیلى خجالت كشیدم آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه ؟ اون آبروى منو جلو دوستام برد به روى خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه كردم كتابهامو گرفتم و فورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یكى از همكلاسى ها منو مسخره كرد و گفت هى بچه ها مامان اون فقط یك چشم داره و همگى خندیدند فقط دلم مى خواست یك جورى خودم رو گم و گور كنم ، كاش زمین دهن وا میكرد و منو ....

كاش مادرم یه جورى گم و گور مى شد .

یك روز مادرم گفت عزیزم من هر كارى از دستم بر بیاد برات مى كنم تا تو رو خوشحال و خندان ببینم و من در جواب بهش گفتم اگه واقعا میخواى منو خوشحال كنى چرا نمیمیرى؟

و اون هیچ جوابى نداد . فقط سرش رو پایین انداخت حتى یك لحظه هم راجع به حرفى كه زدم فكر نكردم . چون خیلى عصبایى بودم .

احساسات اون براى من هیچ اهمیتى نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كارى با اون نداشته باشم ، تصمیمم رو گرفتم و سخت درس خوندم و موفق شدم براى ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگى ...... و البته هیچ وقت باهاش تماس نگرفتم و نامه هایى كه از طریق دوستام برام مى فرستاد نمى خوندم.

از زندگى ، بچه ها و آسایشى كه داشتم خوشحال بودم نمى خواستم با دیدنش همه چیز رو خراب كنم تا اینكه یك روزمادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتى در زد و پسر كوچكم در را باز كرد از دیدن زنى یك چشم ترسید و به داخل خانه فرار كرد من كه متعجب شده بودم به دم در رفتم و او را دیدم براى یك لحظه تمام تحقیرها، تمامى مسخره شدنها همه با هم برام زنده شدند ، نفهمیدم چه مى گفتم ولى بخاطر دارم كه سرش داد مى كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاید اینجا ، اونم بى خبر سرش داد زدم چطور جرات كردى بیاى به خونه من و بچه ها رو بترسونى ؟گم شو ،همین حالا.

در این لحظه همسرم و بچه ها هم به در خانه آمده بودند تا او را ببینند ، مگر او چه كرده بود كه من اینگونه داد مى زدم ، همسرم با دیدنش لباس هاى كهنه را آورد تا به او بدهد .

اون به آرامى نگاهى به فرزندانم كرد با چشمى پر از اشك جواب داد: اوه خیلى معذرت مى خواهم مثل اینكه آدرس رو عوضى اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور براى شركت در چشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولى من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كارى میروم و به ایران برگشتم.

بعد از مراسم ،...


رفتم به اون كلبه قدیمى خودمون ، البته فقط از روى كنجكاوی همسایه ها گفتن كه اون همیشه منتظر من بوده ، وبه همه گفته كه یك روز پسرم به دیدن من خواهد آمد تا اینكه مریض شده بود ودیگه نمى تونست از جاش بلند بشه براى همین همسایه ها براش غذایى مى بردن و به اون رسیدگى مختصرى میكردن او به همه میگفت وقتى پسرم بیاد تلافى میكنم و تنها چشمش همیشه از اشك جارى بود هر وقت ازش میپرسیدن چشم دیگرت را چطور از دست دادى میگفت با عشق ، با مهر و محبت و براى همین هم این چشمم باید جور اشكهاى دیگرى را بكشد چرا كه میخواهم چشم دیگرم هیچوقت اشك غم را به خود ببیند . همیشه از اینكه تو از زندگى لذت مى برى راضى بوده . متاسفیم خیلى دیر آمدى او تا آخرین دقایق زندگى چشم به در دوخته بود و همینگونه هم مرد .

اونا یك نامه به من دادن كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

اى عزیزتر از جانم ، اى همه چیز من ، اى تنها پسرم ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، وقتى داشتى بزرگ میشدى از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلى متاسفم . منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها رو ترسوندم ، خیلى خوشحال شدم وقتى زندگیتو دیدم وقتى بچه هاتو دیدم كه بهت افتخار میكنن وقتى دیدم از زندگى ت راضى هستى خیالم راحت شد، وقتى شنیدم دارى میاى اینجا دیگه نمى تونستم برات خونه رو تمیز كنم و وسایل راحتى رو برات فراهم كنم شاید دیگه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم شاید هم دیگه تو رو نبینم براى همین این نامه رو برات نوشتم تا داستان چشم دیگرم را بدونى شاید بتونى منو ببخشى.

وقتى تو خیلى كوچیك بودى تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادى و من به عنوان مادر نمى تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو با یك چشم بزرگ بشی بنابر این مال خودم رو دادم به تو.

براى من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جاى من دنیاى جدید رو بطور كامل ببینه و مى دونستم دیگه هیچوقت هیچ كس بخاطر كمبود یك چشم اونو مسخره نمى كنه، براى من همین یك چشم كافى بود تا بتونم بجاى تمام دردهام بگریم و هیچوقت قطره اشك تورو نبینم ، فكر مى كنم حالا كه خودت پدر شدى مى فهمى من چى میگم .

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت


زنان فداکار

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.


دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-19 صفحه بعد

مطالب  31 تا 35 از تعداد کل 93 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
yasiii

 
 

نام حقیقی :  yasaman
تاریخ تولد : 1369/03/10
موقعیت : ایران - بوشهر - بوشهر
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  yasiii.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری